یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود...!! سجده ای زد بر لب درگاه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟؟ جام لیلا را به دستم داده ای نیشتر عشقش به جانم می زنی خسته ام زین عشق،دل خونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم. در رگ پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی عشق لیلا در دلت انداختم کردمت آواره صحرا نشد سوختم در حسرت یک یا ربت روز و شب او را صدا کردی ولی مطمئن بودم به من سر می زنی حال این لیلا که خوارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم
بی وضو در کوچه لیلا نشست
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
بر صلیب عشق دارم کرده ای..
وندر این بازی شکستم داده ای
دردم از لیلاست آنم می زنی.
من که مجنونم تو مجنونم نکن
این تو و لیلای تو... من نیستم!!
من کنارت بودم و نشناختی
صد قمار عشق یکجا باختم
گفتم عا قل می شوی اما نشد!
غیر لیلا بر نیامد از لبت
دیدم امشب با منی گفتم بلی
در حریم خانه ام در می زنی
درس عشقش بی قرارت کرده بود
صد چو لیلا کشته در راهت کنم...!!
نظرات () گوش کن!صدای امواج ناآرام دریا را میشنوی؟دارد باران میبارد.دریا هم بیقرار شده است،مثل دل کوچک من.دل کوچک من که برای دیدن تو بیقراری میکند.
من کنار ساحل تنها نشسته ام.سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام.موجهای وحشی و مست،پاهایم را خیس میکنند.ابرهای تیره آسمان را پوشانده اند.باد می آید...
بند از موهایم میگشایم و موهایم را به دستان سبک باد میسپارم.نمیدانم این اشکهای من است یا قطره های روشن باران که صورتم را خیس کرده است.
در تمام ساحل هیچکس نیست.دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم چقدر دلتنگم.بگویم که دل دیوانه ام فقط تورا میخواهد.دلم فقط تو را میخواهد و دیگر هیچ...
وقتی تونیستی هیچ چیز زیبا نیست.همه چیز در برابر دیدگانم رنگ میبازد.
من خسته ام.دلم آغوش امن تورا میطلبد.دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا در این سیاهی بی پایان راه را گم نکند.
نازنینم...ای کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم...نه!نگو که میدانی.آخر هیچ واژه ای را نمیشناسم که عشق مرا تعبیر کند.عشق من در قالب واژه ها نمیگنجد.
عشق مرا با هیچ چیز نمیتوان اندازه گرفت.وای که چه روزهای سختی را میگذرانم.
وای که این لحظه ها انگار هرگز به پایان خود نمیرسند.
وقتی تو در کنار منی انگار تمام دنیا به من لبخند میزند.من از عطر وجود تو مست میشوم.سبک میشوم.میتوانم تا آوج آسمان پرواز کنم.پرنده میشوم.
تو که میروی بالهایم میشکند،دنیا برایم قفس میشود.و هیچ دستی برایم آب و دانه نمیریزد.ای کاش در قفس بودم،ولی در کنار تو بودم.و دستان پر مهر تو برایم دانه میریختند و من هرروز تو را میدیدم.
من بدون تو نمیخواهم زندگی کنم.نمیخواهم زنده باشم.آه!دریا چه آهنگ غمگینی مینوازد.دلم گرفته است.
دارد باران میبارد نازنینم!آسمان هم دلش برای تو تنگ شده است.اشکهای زلالش گواهی میدهند.
دارد باران میبارد نازنینم! باران عشق...

نظرات () وای که این ثانیه ها چقدر بیقرار شده اند.دیشب آسمان دلش گرفته بود و بغض فروخورده اش را شکست.تو که نیستی حتی آسمان هم دلتنگ میشود.تو که نیستی گلهای باغچه هم زحمت شکفتن را به خودشان نمیدهند...
در رؤیاهایم تو را میبینم،تو را احساس میکنم.در رؤیاهایم عطر وجود تو جاودانه است.میخواهمت با تمام وجود، بی تو مثل ماهی کوچکی هستم که از آب بیرون افتاده و در کنار ساحل آرام آرام جان میدهد.وقتی کنارم مینشینی،وقتی با آن دو چشم سادهء روشن به من نگاه میکنی،وقتی لبخند گرمت را به رویم میتابانی،وقتی آهنگ دلنشین صدایت در گوشم میپیچد،احساس میکنم همه چیز زیباست.در دلم هیچ غمی نمی ماند،به جز اندوه تلخی که وقت جدا شدن تمام وجودم را در برمیگیرد.و هر لحظه مرا در خود میفشارد.و قلب کوچکم تاب این همه اندوه را نمی آورد.نفسم به شماره می افتد،درد قلبم را در هم میپیچد،اشکهای گرمم گونه هایم را میسوزانند.دیگر هیچ نمیبینم و هیچ نمیشنوم.وای نازنینم....تو به من بگو،با این قلب کوچک وعاشق و بیقرار چه کنم؟؟؟
محض خاطر آن همه دیروز نرو!
کمی تحمل کن
ببین قطره های باران
وقتی از هم جدا میشوند
چه زود میمیرند...

نظرات () به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.
چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه های مردانه ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند...
دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره!!!
گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.
دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو ببخش... این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش...
دوستت دارم نازنینم.دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.

نظرات ()
انچنان وحشیانه به ریسمان این دنیا چنگ می زنند که به خاطرش خون را جلوی چشمانشان پاکی تلقی می کنند...انچنان دم از محبت و رضا می زنند که اگر کس نداند می گوید بیستون فرهاد از تیشه های محبت انان به پا شد...انچنان مظلومانه در پیش چشمان بشریت زانو خم می کنند که بشریت به وجود معصومیت و مظلومیت شک میکند... ولی ای سرچشمه ی دنیای وجود,تو انچنان به پاکی گل سرخ و به خصمانه ترین عمل در دل سوال و ابهام;پاسخ می دهی که نرگس مستانه ی حق و حقانیت در برابر سایه ات سر به پایین می اندازد و خاموش می گردد.... ولی ای کاش انان که هر لحظه از افق تا غروب دم از انسانیت می زنند,گاه گاهی به درون مایه ی قلبشان نظری می انداختند و تنها اندیشه می کردند که چرا خون درون رگهایشان جریان دارد ؟؟چرا __؟؟
نظرات () سرم را بین دستهایم گرفته ام.گیج شده ام.خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام.دیشب تا نیمه های شب به عکس تو خیره شده بودم.برای هزارمین بار دست نوشته هایت را خواندم ...گریه کردم.عکست را هزار بار بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم.من با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا؟ولی تو فقط نگاهم میکردی.ساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی!!!
من عکست را بغل کرده بودم و به سینه ام میفشردم و گریه میکردم.دلم گرفته نازنین.دلم از این دنیا گرفته است،از دست خودم خسته شده ام.میخواهم فرار کنم،حتی از خودم!
میدانم نازنینم،میدانم در آن دل مهربانت چه میگذرد،مهربانیت را میفهمم،با تمام وجودم درک میکنم.فقط خسته ام.میدانی چه میگویم؟دارم باز هم تنهاتر میشوم.چند وقت دیگر،من میمانم و این وجود خالی از همه چیزم.من نمیتوانم تحمل کنم...نمی توانم.نمی توانم
صدای خرد شدن استخوانهایم را میشنوم.انگار در یک بیابان تاریک و بی انتها تنها مانده ام،تصویر شما دور و دورتر میشود و من هرچه فریاد میزنم هیچ صدایی از گلویم خارج نمیشود.نمیفهمم در اطرافم چه میگذرد،هم خوشحالم هم در نهایت غم و اندوه.
خاطرات گذشته مثل سیلی به طرفم هجوم آورده اند.
دیگر توانش را ندارم.دیگر نمیتوانم صبوری کنم.خدایا بفهم که دیگر نمیتوانم.این بار سنگین را از شانه های خستهء من بگیر.چرا هرچه امتحان سخت داری از من میگیری؟من از این همه امتحان خسته شده ام.میگویند تو هرکه را دوست داری بیشتر در رنج و عذابش میگذاری تا همیشه اسمت را صدا کند،ولی من دیگر نمیخواهم تو مرا اینطور دوست داشته باشی.
من هم دلم میخواهد طعم شادی و خوشبختی را مزه مزه کنم.دلم میخواهد بدون وحشت عشقم را نثار کنم.دلم میخواهد مثل آسمان وسیع و آبی و سخاوتمند باشم.
دلم میخواهد دوست بدارم،دلم میخواهد دوستم بدارند.
دلم میخواهد زندگی کنم،عاشق باشم،بخندم،از شادی فریاد بزنم،
چرا سهم مرا از شاد بودن نمیدهی؟چرا همیشه اندوه را قسمت ِ من میکنی؟
یعنی من انقدر بد بوده ام؟انقدر که حتی حق ندارم مدت کوتاهی خوشبخت باشم؟
خدایا تو هم مرا دوست نداری.با تمام مهربانیت،با تمام بزرگواریت،با تمام عشقی که به بندگانت داری،اما مرا دوست نداری...
مرا رها کرده ای و نمیبینی دارم جان میدهم.نمیبینی دارم هرروز بیشتر و بیشتر در این باتلاق متعفن فرو میروم.دستم را نمیگیری؟کمکم نمیکنی؟میخواهی همینطور تنها و بی پناه جان بدهم؟
کاش لااقل در آغوش عشقم میمردم.کاش وقتی که جان میدادم او سرم را در دستهایش میگرفت.کاش تصویر او آخرین چیزی بود که مردمک بیروح چشمم نظاره میکرد.کاش دستهای سردم را با دستهای گرمش میگرفت و تا آخرین لحظه کنارم میماند.اینطور دیگر هیچ غمی برایم نمیماند. ...
او که باشد دیگر هیچ غمی ندارم.غمهایم مثل برف زمستان از گرمای وجودش آب میشود.وقتی که میرود دوباره زمستان میشود،غم عالم بر دلم سنگینی میکند.خدایا دیگر طاقت ندارم.نمیتوانم،دلم برایش تنگ شده است.میشنوی چه میگویم؟دلم برایش تنگ شده است...........

نظرات ()